انتقالی گرفتم

وبلاگ محقرم رو مستقلش کردم. نام همین‌ه فقط خودم میزبانی سایت رو دارم. آدرسش هم هست:
http://www.contempotecture.com
سرافراز کنید بنده رو و من‌بعد تشریف بیارید آدرس جدید.

ارادتمند

Advertisements

چند راه برای دسترسی به علم روز دنیا

اگر برای شما هم این سوال پیش آمده باشد که امروز در دنیای معماری چه می گذرد منظورتان از امروز واقعا همین امروز باشد این مطلب برای شماست. شاید پیش آمده باشد که بخواهید ببینید کلاس های دانشگاه های خوب دنیا چگونه برگزارو چه مطالبی در آنها مطرح می شود؟ یا این که بهترین کتاب های امروز معماری کدامند؟ در دفاتر معروف معماری چه می گذرد یا  چگونه نیرو استخدام می کنند؟ و این که نرم افزارها و اَپ های خوب معماری کدامند؟ برای شما یک خبرخوب و یک خبر بد دارم: خبر خوب این که نیازی نیست 500 هزارتومان یا 5 میلیون تومان بپردازید تا از این مزایا بهره مند باشید. اساسا من نمی دانم در دنیای امروز که همه دم از آموزش رایگان برای همه می زنند و حتی کودکان آفریقایی هم آموزش رایگان می بینند چطور ما به جایی رسیده ایم که دوباره تحصیل شده کالای لوکس و فقط ازمابهتران به آن دسترسی دارند؟! فکر نمی کنم قرار بوده اینطور بشود. اما خبر بد این که برای استفاده از این مطالب نیاز به زبان انگلیسی دارید. احتمالا انتظار ندارید اساتید هاروارد پارسی بلد باشند یا مجلات آمریکایی دوزبانه پارسی-انگلیسی منتشر شوند. پس اگردست خودتان را برای رسیدن به خرمایی که بر نخیل است آنقدرها هم کوتاه نمی بیند ادامه این مطلب را بخوانید.

iTunes University

هزینه یک کورس معمولی در هرکدام از دانشگاه های آمریکا معمولا چیزی بین 700-800 تا 3-4 هزار دلار است. اما شما می توانید به بسیاری از این عناوین آموزشی به صورت کاملا رایگان استفاده کنید. لازم نیست که حتما آی پد یا مک بوک داشته باشید. با دانلود نرم افزار رایگان آی تونز کلیه قابلیت های دانشگاه های آی تونز در اختیار شماست. از فلسفه و فیزیک و هنرهاینمایشی بگیر تا موسیقی و روان شناسی و بیولوژی. از ای تی اچ زوریخ و پلی تکنیک میلان بگیر تا هاروارد و ام آی تی. همه و همه در اختیار شماست. از معروف ترین کورس هایی که می تونید از این طریق بهشون دسترسی داشته باشید کلاس سی اس 50 هاروارد است که توسط دیوید جی ملان تدریس می شود و میلیون ها نفر در سراسر دنیا از این درس استفاده کرده اند.

Udacity

یودسیتی یکی از معرکه ترین اتفاقاتی است که در دنیای آموزش طی سال های اخیر افتاده. این مجموعه که در ابتدا توسط یکی از اساتید استنفورد پایه گذاری شده در حال حاضر در زمینه های مختلفی از دانشگاه های مختلف دانشجو داره و اگر شما نیازی به مدرک این دوره نداشته باشید مجانیه. جالبه که اگر بخواید میتونید هزینه دوره رو که بسیار پایین تر از نرخ معمولع بپردازید و مدرک این دوره ها رو بگیرید. مدرک یودسیتی در نظام آموزشی آمریکا قابل قبول و واحد درسی به حساب میاد. در یودسیتی به شما تمریناتی هم داده میشه که مطمئن بشید درس رو یاد گرفتید. هم فروم هایی برای دانش آموزان وجود داره که مطالب و سوالتشون رو به اشتراک میذارن و هم مدرس ها به سوالت شما جواب میدن.

اهمیت پرسشنامه‌ها درمعماری و شهرسازی

ما معمارها اساسا فکرمی‌کنیم نیازی به آموختن چیزی نداریم. بخش بزرگی از این باور هم به دلیل اتکای بیش‌ازحد به الهامات و کشف‌وشهود است. یعنی بسیاری از هم‌کاران ما تصورمی‌کنند نه نیازی به مطالعه دارند، نه نیازی به گوش‌دادن به دیگران، و نه نیازی به نقد. به‌عبارت‌دیگر هرآنچه بایدبدانند به آن‌ها الهام‌می‌شود. در برابر این خیل عظیم متخصصان و آگاهان و هنرمندان تنها به یک جمله که در صفحه ‍پلاس کامبیز توانا منتشرشده‌بود اکتفامی‌کنم:
«ادعايى كه بدون شاهد تجربى آورده شود را به همان شكل و بدون نياز به سند و مدرك، ميتوان رد كرد.» كريستوفر هيچنز

اما خدمت باقی دوستانی که هنوز امیدوارند راهی علمی و عملی برای ادامه آموزش خود در زمینه‌ی معماری بیابند عرض‌می‌کنم که برخلاف آن‌چه جریان غالب آموزش به ما حقنه‌می‌کرد – وتصورنمی‌کنم تغییر چندانی کرده‌باشد – معماری بسیار بیش از آن‌که مبتنی بر روش‌های اشراقی باشد، علمی آموختنی است. آن‌چه هرمعماری را به دامان الهام و ماورا می‌کشاند همان چیزی است که قبیله‌های بدوی را به‌دور جادوگر و درمان‌گر و شمن جمع‌می‌کرده‌است: جهل.
اگر فرصتی کنم خواهم‌گفت که معماری بدون اتکا به دو دانش فلسفه و جامعه‌شناسی نمی‌تواند به حیات خود ادامه‌دهد. ازقضا این‌دو از مهجورترین زمینه‌های علمی درکشور ما هستند و طبیعی است که معماران ما اطلاع چندانی از این علوم نداشته‌باشند. به‌عبارت‌دیگر تمامی توجیهات و آسمان‌و‌ریسمان‌هایی که استاد برای دانشجو، معمار برای کارفرما، و طراح برای منتقد به‌هم‌می‌بافد برای پوشاندن این کمیود است.

چرا باید نوشت؟ چرا می‌نویسم؟

تقریبا با هر کسی که راجع‌به وضعیت معماری حرف‌می‌زنی جز ناله و نارضایتی چیزی نمی‌شنوی. فقط راجع به معمارها حرف‌نمی‌زنم. از صاحب خانه و اجاره‌نشین و بنگاهی و سازنده بگیر تا استاد دانشگاه و دانشجو و وزیرمسکن، و همچنین نویسنده و صاحب امتیاز مجله و سرمقاله‌نویس؛ همه و همه از همه‌چیز و همه‌چیز ناراضی‌اند. جالب اینجاست که هرکدام از این افراد همان‌طور که بقیه را متهم‌می‌کنند به خرده‌جنایت‌های روزمره‌ی خود مشغول‌اند. کارفرما فقط به ارزش مادی پروژه فکرمی‌کند، نویسنده و منتقد تا دندان‌های پروژه و معمارش را نشمرد دست‌به قلم‌نمی‌برد، سازنده با قوانین و مصالح شعبده‌بازی‌می‌کند، و معمار هم در این معرکه فقط سعی‌می‌کند همه را راضی نگه‌دارد. درچنین وانفسایی چرا باید نوشت؟ اساسا چرا باید محتوایی تولیدکرد که در بهترین حالت ۴۰۰-۵۰۰ نفر خواننده دارد و آن‌ها هم که ‌می‌خوانند واقعا راهی برای عملی‌کردن آنچه می‌دانند و می‌آموزند ندارند؟

اینجا سعی‌می‌کنم برای خودم روشن‌کنم که چرا می‌نویسم و شاید بعضی از این دلایل را بتوان در لزوم تولید محتوا برای معماری درحالت کلی هم موجه دانست.

اول

نوشتن مرض است. بعضی‌ها با این مرض به ‌دنیامی آیند، الباقی هم بی‌این‌که درکی از عوارض این مرض‌ داشته‌باشند راحت زندگی‌شان را می‌کنند. پس عده‌ای هستند که در هر شرایطی به اقتضای مرض لاعلاجشان می‌نویسند. کاری هم به این‌که کسی می‌خواند یا نمی‌خواند ندارند. این عده دلیل نمی‌خواهند. من هم این مرض را دارم.

دوم

محتوایی که به درد وضعیت حال حاضر معماری بخورد مگر نیاز به چند خواننده دارد؟ آن هم در شرایطی که غم نان و سلامتی و توازن هورمون‌های کوفتی به کسی مجال بالارفتن در هرم مازلو را نمی‌دهد. محتوای معماری، عکس غذا و دعواهای عاشقانه و حواشی زندگی سلبریتی‌ها نیست که بیننده‌ي میلیونی داشته‌باشد. همان ۵۰۰ نفر برای دوکلام حرف حساب‌زدن بس است.

سوم

باورهای خطرناکی در بین عوام و خواص رایج‌شده. ازآن خطرناک‌تر، در سکوت من و شما، مروجین و معتقدین به این باورها تکتازی می‌کنند و هل‌من‌معاند می‌خوانند. باور به این که معماری دلی است. همه چیز نسبی است. سلیقه از سواد مهم‌تر است. کسی که معمار نیست حق نقد ندارد. روشنفکری چیز بدی است و باید یک عین وسط داستان گذاشت تا نفرتمان را از این واژه نشان‌بدهیم. نیازی به خواندن نیست. تاریخ از من شروع می‌شود. اختراع دوباره و صدباره‌ی چرخ از ابتدا آنقدرها هم چیز بدی نیست. همه‌ی ما علم لدنی داریم و خودمان صلاح خودمان را می‌دانیم. ما ایرانی‌ها فرق‌داریم و علم غربی‌ها به درد ما نمی‌خورد. وهزار بلاهت و سفاهت دیگر که در سایه‌ی قلدری و تعابیر حزبی و سیاسی جان‌گرفته‌اند و جولان‌می‌دهند. باید نوشت تا توهم حقانیت، مایه‌ی قوت‌گرفتن تعصب نشود. برای کشتن تاریک‌ترین شب‌ها شمع کوچکی کافی‌ست.

چهارم

نوشتنی‌ها کم نیست. استعدادها کم نیست. خواستن‌ها ..عی.. زیادنیست ولی هست. برای همین‌ها باید نوشت. حتی اگر یک نفر عَلَم را بگیرد و دو قدم پیش‌تر ببرد باید نوشت.

پس می‌نویسم. از همه‌چیز می‌نویسم تا بیرون زمان نایستاده‌باشیم با دشنه‌ی خاموشی در گرده‌هامان.

مسابقه‌ی سردر شریف و مفاخر معماری ایران

هنوز هم مطمئن نيستم كه بعد از تمام‌شدن اين متن، آن را منتشرمی‌كنم يا به سرانجام نوشته‌های ديگر مبتلاخواهدشد. اگر ديدن پروژه‌های پيش‌كسوتان و داوری درمورد آن‌ها اين‌قدر درد نداشت تا همين شروع مطلب هم نمی‌رسيدم.
اوّل، اين‌كه راست‌وحسيني بگويم كه قصدم نقد مودبانه و سازنده است و درنهايت اميدوارم از اين مدخل توجه خواننده‌ی متن را به پروژه‌ی خودمان هم جلب‌كنم. اگر هم عصبانيتی هست از بابت ميزان ناداني خلق‌الله است و ظلمي كه به نام اخلاقيات برما می‌رود که سعی می کنم چیزی بروزندهم. اگر همين خطاب نادان هم به نظرشما بی‌ادبانه می‌رسد، خود و حقير را خلاص‌كنيد و به ادامه‌ی متن نپردازيد كه رُك خواهم بود و تلخ‌تر از زقّوم كه قراراست حقيقت را بگويم.
ديّم، اين كه احترام به بزرگان خوب است. اما آن كُشتی است كه برای پيش‌كسوتان، آن هم با شرایطی متفاوت، جداگانه مسابقه می‌گذارند. در معماری شما نمی‌توانی هيولاهای جوان امروز را كه ازنظر تئوری و ارائه، نسل قبل از خودشان را قورت‌می‌دهند و حتی استادهای‌شان حريف‌شان نمی‌شوند دربياندازی با اين بندگان خدا. بعد، آن آثار فخيمه را بياوری بكنی توی چشم ما كه از بين شصت‌صد اثر معماران امروزی هيچ كاری برنده‌نشد، اما از بين هشت كار بزرگ‌ترها دوتای‌شان اول شده‌اند. پدرجان! شما قصد دهن‌كجی داری؟ می‌خواهی اميد را در اين بندگان خدا بكشی؟ يا مثلا بگويی هيچچچی هم نيستين؟ اين را كه از دم در دانشگاه و بعد سربازی و بعد سرِكار و همه جا به ما می‌گويند. اين همه دردسر كشيدی برای اين؟
سيّم، اين كه بيني‌وبين‌الله یکی‌دو كار از ميان هشت كار ارائه‌شده قابل‌توجه است؛ گواين‌كه بی‌عيب نيستند. خير، بنده قصدندارم از روی سليقه‌ی شخصی حرف‌بزنم، بلکه خواهم‌نوشت از مفاهيم معاصر و نشانه شناسیِ پسِ اين آثار و تا آن‌جا كه سوادم قدبدهد مثال و شاهد خواهم‌آورد. اگر دردسرهای كوچ‌نشينی بگذارد مفصّل‌تر خواهم‌گفت در اين باب،امّا فی‌المجلس به اندازه‌ی شرح مقصودم بسنده است.

پس رسيديم به اصل مطلب،از نو:
اوّل، اين كه موضوع مسابقه‌ی طراحی سردر يكی از فنی‌ترين و شناخته‌شده‌ترين دانشگاه‌های ايران است. سواد بنده حكم می‌كند كه طرح مطلوب بايد هنر مهندسی را نشان‌دهد و جايی ميان معماری و محاسبه فرودآيد كه هم عيار مهندسی نمايان باشد، هم معماري خودنمايی‌كند. البته ازآن جايی كه سردر است و سنّتِ ساختن سردر به مثابه‌ی نماد و نشانه، از كاخ شوش تا دانشگاه تهران سابقه‌ی تاريخی دارد بايد نشان از چيزی ورای خود باشد. تا اين‌جا تقريبا تمامی آثار با حقير موافق بوده‌اند و دستِ‌كم عزم حصول اين اهداف را داشته‌اند.
ديّم، سوال اين است كه كدام وجه مهندسی را به‌رخ‌بكشيم و كدام مفهوم را با چه نشانه‌ای نمايش‌دهيم. پس شد سه سوال. بر روال انصاف تمامی هشت طرح را براساس همين سه معيار بررسی‌می‌كنيم: پيچيدگی‌مهندسی يا فن‌آوری، مفهوم يا كانسپت، و پردازش يا ارائه (در اين‌جا به‌هيچ‌وجه قصد نقد ارائه به معنای پرزانته را ندارم).

در باب مهندسی،
دو طرح صلب آجری ( اول و سوم) عملا حرفی برای گفتن ندارند. نه اين كه با آجر مخالف باشم. منتها اگر نمی‌شود با آجر سطح فنی اين دانشگاه را به‌نمايش‌گذاشت، صِرف اين كه در اين دانشگاه بنای آجری زياد است توجيه‌كننده‌ی استفاده از آجر نخواهدبود. همين‌طور بگيريم بيايیم جلو، كل شهر رابايد آجركنيم. تركيب سازه‌ی فلزی هم بيش از آن‌كه جلوه‌ی تكنيكی طرح را بهتركند بيشتر به يك شوخی شبيه است. می‌شود حدس‌زد كه احتمالا به آقايان گفته‌اند كارهای قبلی اجرايی نبوده‌اند و عزيزان هم به‌جای اين‌كه زحمت تفهيم و توضيح را به‌جان‌بخرند سعی‌كرده‌اند كار را به قول فرنگی‌ها ايديِت-پروف كنند و كاری كنند كه بنّاهای سر چهارراه هم بتوانند طرح را بسازند. كار جناب عشقی هم وضع خيلی بهتری ندارد و در همين گروه جای‌می‌گیرد. ايشان بااستفاده از يك فرمول چندهزارساله برای استقبال و بعد رواق (كه بيشتر در طرح ايشان رومی است تا ايرانی) محافظه‌كاری را به سطح تازه‌ای برده‌اند.
جناب نظام عامری هم شايد فكرمی‌كنند بتن اكسپوزی كه در يك جهت سه‌تا تاب‌خورده‌باشد خيلی فنی است. در روزگاری كه مدرسه‌ی ابتدايی را در بوركينافاسو با نِربز درجه دو و سه می‌سازند يك فرم سه‌دندانه كه از یک طرف اکسترودشده و تهِ‌تهش از شين شريف آمده نمی‌دانم چقدر فنی است؟
كار جناب مومنی حداقل چيزی برای گفتن دارد. دستِ‌كم نشان‌می‌دهد كه ما بلديم دو تا فرم دوبعدی را استحاله‌كنيم در يكديگر. درباب انتخاب اين دو فرم در معيار بعدی می‌نويسم ولی اصل تكنيك خوب است.
كار جناب درويش برای همان ٥٠ سال پيش كه استاديوم تختی را با آن طرح پيش‌رو ساختند هم افتضاح است. يك كوكب خانمی بود وقتی ما بچه بوديم قاب عكس خلق‌الله را می‌گرفت دورش سوزن می‌كوبيد بعد با كاموا از اين قوس‌ها می‌ساخت. برای آن بنده‌خدا ٦ ماه طول كشيد تا اولين طرح سه‌بعدی‌اش را كه نعل‌به‌نعل همين سردر جناب درويش بود بيافريند.
اثر جناب رفيعی شايد تكنيكی‌ترين طرح باشد در ساخت. سعي شده طاق در اوجش سبك شود و درعين‌حال كل دهانه را هم بپوشاند. با اين كه جزييات اجرايی كار را نديده‌ام ولی به‌نظرمیاید در لاغری صفحه اغراق شده. در تصاوير، ضخامت صفحه به اندازه‌ی سرِ پرسناژهاست كه حتی برای آدم كله‌گنده‌ای مثل من می‌شود ٣٠سانت. اگر پيش‌تنيدگی را به عنوان يك احتمال درنظربگيريم (كه بعيدمی‌دانم با طرح مجوّف جوردربيايد) آن وقت ٨٠ درصد طرح‌های مسابقه‌ی قبلی هم كاملا اجرايی هستند.
كار جناب صارمی را گذاشتم آخر چون در به‌رخ‌كشيدن تكنيك، عميق است و تميز. شما اين تعاريف را بگذاريد به حساب اين كه ايده‌ی ما هم در مسابقه‌ی قبلی همين ساعت آفتابی بود. سابقه‌ی تاريخی استفاده از ساعت آفتابی برای خودنمايی تكنيكی به جندی‌شاپور و ساعت مراغه برمی‌گردد. اين سنت مختصّ ايران هم نيست. در كاخ‌های امپراطوری عثمانی جايی نزديك ورودی ساعت آفتابي داشتند. هنوز هم در دانشگاه‌های اروپا و امريكا اگر قدمی بزنيد يكی‌دوتا ساعت آفتابی در محوطه خودنمايی‌می‌كنند. اين روشی باسابقه و ظريف برای نشان‌دادن آگاهی از قوانين طبيعت است. البته در اين‌كه نتيجه‌ی كار اصلا سردر نيست بحثی‌ندارم ولی اصل ايده ناب است و ايده‌آل برای چنين موضوعی.

اما منبع الهام،
اشاراتی كردم در بخش قبل كه اينجا منظّم‌شان می‌كنم. ايده‌ی كتاب، دمِ‌دستی‌ترين، رُك‌ترين و شايد مبتذل‌ترين ايده‌ای است كه برای شهودش نياز به اين‌همه مشقّت و درس‌خواندن نيست. شما به هر بقّال محترمی بگوييد سردر دانشگاه می‌فرمايند كتاب و دفتر. اين از دو طرح اول. همين كه اين دو طرح اول شده‌اند، خود، برهانی است بر سطح درايت قضّات محترم. دو جمله‌ی ديگر اين پاراگراف را ادامه بدهم به ناسزا می‌كشد. پس همين‌قدر بس است.
كار جناب آقای جهانگيری، عشقی و درويش اساسا مفهومی دربرندارد. همان چيزی رامی‌گويد كه سردرها هميشه گفته‌اند. شايد كمتر(در كار آقای درويش) اما نه بيشتر. مثل طراحی قابلمه، همين كه غذا در آن بپزد كافی است. يك عمر همين شكلی بوده، قراراست همين طوری هم بماند. اصلا اگر بد بود اين همه دوام نمی‌آورد؛ توجيه رايج بازتكرار و كپی‌كاری.
استفاده از ساعت آفتابي «به جای» سردر عملا جايی برای ساخت سردر در طرح جناب صارمی باقی‌نگذاشته كه بخواهد سراغ مفهومی برود. كل‌اش همان يك مفهوم است. يعنی به‌جای طراحیِ يك قابلمه‌ی امروزی، يك دسته‌بيل را گذاشته‌اند آن کنار، اسمش را هم گذاشته‌اند قابلمه. حتما چون ايشان بزرگ‌ترِ ما هستند و حق استادی گردن بسياری از هم‌نسلان ما دارند ما هم بايد ساعت آفتابی را صداكنيم سردر.
درمورد شينِ شريفِ جناب نظام عامری قبلا گفتم. اما آن‌چه درمورد كار ايشان جگر آدم را آتش‌می‌زند ابتذال كانسپت نيست، بلكه ادعای ارگانيك بودن اين شين است. آن هم ازسوی كسی كه سال‌های دور با دفتر فرانك لويدرايت همكاری‌‌داشته. ان‌شاالله كه نسيان است و كهولت، كه بهتر است ما شما را منصف و فراموش‌كار بشناسيم تا هوشيار و چنين بی‌انصاف.
تنها كورسوی اميدی كه در بين تمامی هشت طرح ديده‌می‌شود در طرح جناب مومنی است. سواد بنده قد‌نمی‌دهد كه حركت ميان دو قوس، استعاره از سيری تاريخی يا فرهنگی است؟ يا تنها دو دست‌مايه‌اند برای نشان‌دادن آن استحاله. با اين‌كه شديداً بدبينم به وجود مفهومی درپسِ اين دو قوس، ولی قلباً اميدوارم كه گزاره‌ای، خبری، استعاره‌ای در آن نهفته‌باشد. برج آزادی امّا وصله‌ی ناجوری است كه برای قبولش به عنوان منبعی مستدلّ برای الهام، به چيزی بيش از خوش‌بينی نياز است كه الحمدلله‌والمنّه درما نيست.

برسيم به پردازش ايده ها،
وقتي ايده‌ای نيست، پردازشی هم نيست. این از سه طرح قابلمه‌وار. اما قبل از هرچيز، دو خط مقدمه بگويم از سميوتيكس و نشانه‌شناسی. مختصراين‌كه كلاً به سه شكل شما می‌توانيد چيزی را در غيابش نشان‌بدهيد: نمايه يا ايندكس؛ مثل نمونه‌ی خون، اثر انگشت، يا مدفوع، چنان كه پیِرو مانتزونی نشان‌اش داد. نماد يا سيمبل، مثل حروف الفبا، شاخه‌ی زيتون، دو انگشت بازشده‌ازهم به شكل وی. نشانه يا آیکان، مثل نقاشی درخت، مجسمه‌ی عقاب، يا عكس آدم. نديده‌ام از نمايه در معماری استفاده‌شده‌باشد. دعوا برسر استفاده از نماد و نشانه است. تو را به مقدّسات‌تان، به آن‌كه می‌پرستيد، از نشانه در طراحی‌های‌تان استفاده‌نكنيد. ولله زشت است. بالله آبروريزی است. تالله عقب‌ماندگی است. مستقيماً روی صحبت‌ام با جناب رفيعی است. و البته خيل عظيمی از هم‌نسلانم كه در مسابقه‌ی قبلی هم آرم دانشگاه و شکل كتاب و اسامی را به فرم تبديل‌كرده‌بودند. اگر حرف اين برادر كوچك‌ترتان را قبول‌نداريد مطالعه‌ی مختصری بكنيد در باب نشانه‌شناسی و ببينيد چند دهه است كه انسانِ امروز از نشانه درگذشته است.
همين مفهوم دمِ‌دستی را جناب ارفعی هنرمندانه و معمارانه پرداخته‌اند. صادقانه بگويم يكی از بهترين برداشت‌های فرمی است كه تابه‌حال از كتاب ديده‌ام. از نشانه فراتررفته‌اند و لمحه‌ای گذاشته‌اند برای اهل‌نظر.
كار جناب صارمی هم جز بزرگ‌كردن مقياس، پردازش ديگری نشده كه جای خسته نباشيد مفصل دارد.
جناب نظام عامری عزيز! در غياب‌تان به ايده‌ی مجسمه‌ی آرماتوری شما كه تحت نظر معمار و توسط هنرمندان برجسته ساخته‌خواهدشد سيرخنديدم و تفرعن‌تان در اوج بی‌كفايتی اسباب انبساط‌خاطرمان شد. این را گفتم كه فردای قيامت مديون نباشم.
اما اثر جناب مومنی تکنیکی را به‌کاربرده به نام لیرینگ یا لایه‌گری به معنای تداعی یک فرم ازطریق لایه‌لایه کردن آن. این تکنیک به همراه تسلیشن یا کاشی‌گری یا تداعی فرم ازطریق شکستن آن به کاشی‌های کوچک از مهم‌ترین روش‌هایی است که در سال‌های اخیر به‌واسطه‌ی معماری پارامتریک بسیار موردتوجه‌بوده‌اند. آثاری مثل اقامت‌گاه برین (کار بچه‌های ریرا) یا کافی‌شاپ‌های ام و اسپریس (کار هومن بالازاده) هم به دلیل استفاده از همین تکنیک‌ها در سطح جهانی مطرح‌شده‌اند.

اما در خاتمه، با این‌که می‌دانم خیلی طولانی شد، دو کلام درددل دارم با مفاخر معماری ایران. البته اگر ناسزاگویان صفحه را نبسته باشند و هنوز مشغول‌به‌خواندن‌باشند. برمی‌گردم به مثال کُشتی. پیش‌کسوت‌های کشتی را کسی به‌خاطر شکم شش‌تکه و فن‌های تکنیکی ارج‌نمی‌نهد. نفس‌نفس‌زدن‌های‌شان هم روی تشک موجب کسرشأن آن‌ها نیست. آن‌چه آن‌ها را عزیزمی‌کند پاسداری از ارزش‌ها و اخلاق صنف‌شان است. آن‌ها اسوه و الگوی مرام و مسلک‌شان هستند. هر نوجوان ۱۸ساله‌ای هم که ببیندشان روی و بازوی آن‌ها را می‌بوسد و رسم ادب به‌جامی‌آورد. اما نمی‌شود همین مفاخر کشتی بخواهند روی کول قدرت و ثروت سوارشوند و از آن بالا توی سر همان نوجوان ۱۸ساله بزنند و هم‌زمان انتظار حرمت و قدردانی هم داشته‌باشند. من کاری با برگزارکننده و داور و سایر کسبه‌ی این میان ندارم. روی سخن‌ام با کسانی است که عقبه‌ی این حرفه‌اند و قراراست منِ جوان نگاه‌ام به آن‌ها باشد. اگر به بوق و کرنای همین ارکان زر و زور دل‌خوش‌اید که شما را مفاخر معماری بنامند و به‌به و چه‌چه‌کنند بدانید که چهار صباح دیگر نه احترامی خواهید‌داشت و نه نامی خوش از شما به‌جای می‌ماند. این کاسب‌کاران بعد از ۱۲۰ سال که دست‌تان از دنیا کوتاه باشد و منفعتی برای‌شان نداشته باشید شما را ازیادمی‌برند. ولی ما به‌یادداریم که شما چه‌کرده‌اید و چگونه باید برای نسل بعد ازشما تعریف کنیم. چرا کسی از میان شما بزرگان نپرسید تکلیف مسابقه‌ی قبل چه شد؟ حتی از سر آینده‌نگری و حفظ منافع شخصی خودتان نباید مطمئن‌می‌شدید که انصافی درکاراست یا نه؟ آیا کسی از شما مفاخر به‌فکرش‌نرسید که حمایتی از این همه جوانی بکند که با این وضعیت اقتصادی، وقت و انرژی‌شان را گذاشته‌اند که سری میان سرها دربیاورند؟ مگر جایزه‌ی نقدی مسابقه چقدراست؟ حساب نکردید که آیا واقعا بردن در این مسابقه باعث خوش‌نامی شما می‌شود یا نه؟ هرکه از لباس شما تعریف کرد باید ذوق‌کنید و صله‌بدهید؟ فکرنکردید بچه‌های شیطانی مثل ما پیداشوند میان خلایق که انگشت‌نمای‌تان کند که فلانی لخت است؟
سخن آخر این‌که کلاه‌تان را قاضی‌کنید ببینید «حس وحدت» تان با ما بیشتر است یا با آن‌ها. ما تشنه‌ی جرعه‌ای مردانه‌گی و انصاف هستیم در این برهوت تعارف و سفله‌پروری.

جون ۲۰۱۵، برکلی

مرد پرنده هلندی: چارلز جنکز با رم کولهاس درباره بیناله او مصاحبه می کند


در این مصاحبه اختصاصی برای آرکیتکچرال ریویو، رم کولهاس و استاد معماری سابقش چارلز جنکز درباره اخلاق، پیام و معنای پشت بیناله امسال ونیز با هم بحث می کنند.

کولهاس راسکینی در هتل گریتی

تنها زمانی که رِم برای مصاحبه وقت خالی داشت صبحانه زودهنگامی بود در روز 7 ژوئن، بر روی تراس گریتی پالاس (نام هتلی در ونیزکه مشرف است بر گرندکانال). صبح بی نطیری بود، تعداد زیادی قایق، پرنده هایی که می خواندند، آسمان آبی بلینی [نام رنگ]، و چیزی منظره را پر نمی کرد جز نماهای خوش منظره، معماری مجسم. قوس های راسکینی [اشاره به راسکین، نظریه پرداز مرمت و طرفدار حفظ بناها در شرایط طبیعی شان] بالای پنجره ها از همه واضح تر بود آنچنان که همیشه گرامر هر زبانی مشخص است. این قوس ها دقیقا شبیه عناصری است که راسکین با دقت در کتاب «سنگ های ونیز» خود برای ابراز این عقیده کشیده است که ظهور و سقوط معماری به واسطه سلامت تمدن [تولیدکننده آن] است، و نشان خوبی است از اخلاق [حاکم بر] آن تمدن. این مفهوم ضمنی آن روز صبح برای من بود.
رِم، دانشجوی قدیمی من در مدرسه اِی اِی (نسبتی که او همواره انکار می کند) و کسی که از 1969 با او دوست هستم، سررسید و خیلی زود مرا با یک قایق موتوری اختصاصی ترک کرد؛ نظرش را گفت و عجله و شوخ طبعی هلندی را هم به آن اضافه کرد.

اینستالیشن سقف در پاویون مرکزی
اینستالیشن سقف در پاویون مرکزی

مصاحبه: پارادایمی نو در پژوهش، پیام جدیدی را برای بیناله به ارمغان می آورد

چارلز جنکز: اوسوالد ماتیاس اونگرس، دوستت، تو را مرد هلندی پرنده خواند چون تو هیچوقت در یک جا ثابت نمی مانی، اما تو برای دوسال به ونیز بازگشته ای تا با دانشجویان هاروارد و تیم تحلیلی اِی اِم اُ [ این گروه، قرینه گروه اصلی رم کولهاس با عنوان اُ اِم اِی است که بر پژوهش تمرکز دارد] بر روی این پارادایم جدید برای معماری کار کنید.
رِم کولهاس: بله، من برای 2 سال به همراه 12 دانشجوی هاروارد و 12 پژوهشگر اِی اِم اُ کارکرده ام، و در نمایشگاه، پژوهشگرانی هم به صورت جداگانه حضوردارند مانند استفان تروبی، که به راهرو یا کوریدور پرداخته است؛ مانفردو دی روبیلانت، پژوهشگری ایتالیایی که به سقف پرداخته است؛ تام اورمت، پزوهشگری بلژیکی از دانشگاه دلفت که مفهوم بالکن را توسعه داده است؛ و الخاندرو زائرا پولو از پرینستون که به نما پرداخته است …

اینستالیشن بالکن در پاویون مرکزی
اینستالیشن بالکن در پاویون مرکزی

چ ج: آیا تو نقش فعالی در این پژوهش داشتی؟
رک: بله تا حدود زیادی. آنچه که درمورد [دانشجویان] هاروارد فوق العاده است این است که آنها «دم دست» هستند و به سراغ ما می آیند. بعد هاروارد دوره هایی را برنامه ریزی می کند به طوری که آنها بتوانند برای کل یک ترم اینجا بمانند؛ و طوری سازماندهی شده اند که ما بتوانیم از این پروژه بهره برداری کنیم.
چ ج: هم نیروزایی (تشریک مساعی). پس تو روایت خوانی بزرگی در بخش اجزای معماری داری – 15 جزء (درها، پنجره ها، دیوارها، غیره) که نشان می دهد همه چیز درحال باریک تر و سبک تر شدن هستند، و درنهایت این گرایش به دیجیتال [شدن] ختم می شود، که منجر می شود به محوشدن سمبلیسم و آیکانوگرافی [اشاره به بحث آیکان، سمبل و ایندکس]، خصوصا به خاطر پیروزی مصالح و فناوری – آیا این را خلاصه قابل قبولی می دانی؟
رک: تاحدودی. اما ایدئولوژی و هسته مرکزی معماری به طرز غیرقابل تصوری دربرابر فهم این موضوع که از 1850 چیزهایی به صورت اساسی تغییرکرده اند مقاومت کرده است. این موضوع خیلی درباره سبکی و وزن نیست، بلکه تغییر بیشتر در زمینه علم مکانیک بوده است. من کتاب نیویورکِ هذیانی را درسال 1978 نوشتم که نشان دهم آسانسور و کولر [گازی] افزونه های بنیادی به مجموعه معماری بودند که به آن ها فکر نشده بود، و 40 سال بعد هنوز به آن ها فکر نمی شود …
چ ج: چه چیزی، هنوز پذیرفته نشده است؟؟؟؟
رک: تغییرات برای یک قرن درحال اعمال بود، اما تاثیر دستگاه های مکانیکی وارد تفکر معماری نشده بود، تاثیر بر شکل شناسی آسمانخراش ها و شهرها. 140 سال بعد هنوز چنین غفلتی برجای خود باقی است و فناوری های جدید ازراه رسیده اند. این بیشتر درباره مدرن کردن تفکر معماری است.

اینستالیشن آسانسور در پاویون مرکزی
اینستالیشن آسانسور در پاویون مرکزی

چ ج: معلم قدیمی من زیگفرید گیدیون در این باره در کتاب مکانیزاسیون قدرت را به دست می گیرد، و کتاب فضا، زمان و معماری نوشته که بحث با قاب فلزی [سازه ای] شروع می شود و درباره برخی از فناوری هایی که تو به آن ها اشاره می کنی، مانند آسانسور، صحبت می کند. و این فناوری ها بخش استانداردی از کتب تاریخ مدرنیستی هستند.
رک: ما این کتاب را دیدیم، اما من متحیر شدم وقتی دیدم این اجزا به عنوان تاریخ های اضافه شده تشریح شده اند، یا پدیده های جدید، اما در ذات تفکر، مشارکت داده نمی شوند. ما معماری را داشتیم و بعد این سیستم های مکانیکی را داشتیم – نه این که «معماری درحال حاضر همین مکانیزم هاست».
چ ج: البته، مشکل جبرگرایی فنی در مورد نقطه نظر تو هم مانند چویسی یا بَنام یا تکامل باکی فولر وجود دارد. اما ما می دانیم که مشکل سرنوشت گرایی فناورانه [اعتقاد به این که سرنوشت همه چیز را فناوری تعیین می کند] این است که با خیلی چیزها جوردرنمی آید، مثل تغییرات اجتماعی در حوزه ای بزرگ تر؛ این که مردم امروز چگونه زندگی می کنند مهم تر از «دیوارهای هوشمند» است.
رک: یک چیز دیگر. طی 30 سال گذشته چرخشی در سیاست ها صورت گرفته که منجر به رسیدن به وضعیت بی مصرفی شده است، وضعیت رفاه ناپدید شده است، و این مساله جفت شده با این ایدئولوژی که بازار باید نوآوری را دیکته کند و همین بازار تعیین کننده و داور نهایی است. این چرخش وضعیت معماری را کاملا تغییرداده است و معماران، کسانی هستند که در حالت انکار کامل به سر می برند. من می خواستم این مساله را و اولویت آن را در حال حاضر مستند کنم. پس معمار، امروز در یک وضعیت «انکار دوگانه» زندگی می کند – او نه کل امتداد مجموعه را در تفکر خود جذب کرده است، و نه تغییر وضعیت خودش را.

پاویون بریتانیا - مرگ وضعیت رفاه
پاویون بریتانیا به شکل رقیق القلبی به سوگواری برای مرگ وضعیت رفاه در معماری می پردازد. امروز از منظر کولهاس درحالی که بازار فعالیت های معماری را جهت دهی می کند، خود معماران در وضعیت انکار بسر می برند.

چ ج: خوب، تو برای اثبات نظرت تاس می ریزی، اما این کاری است که یک جدل کننده خوب انجام می دهد و ما به این موضوع برمی گردیم. نمایش تو مثل کتاب و نمایشگاه برنارد رادوفسکی در سال 1964 است که در موما [موزه هنر مدرن نیویورک] برگزارشد، معماری بدون معماران. نمایشگاه و کتاب درباره حس و فرزانگی معماری بی اصل و نسب [به معنی چیزی که در ادامه یک شجره نامه نیاید] بود، زیبایی این معماری. این بخشی از بحث توست. تو مانند جان راسکین به ونیز می آیی تا به ما این پیام را برسانی، و درمیان اجزای معماری مرکزیت اخلاقی جدیدی بیابی، مانند کاری که او در کتاب های اول، دوم و سوم سنگ های ونیز انجام داد. تو این مرکزیت را در ناسنگ های ونیز پیدا می کنی با نماهای شیشه ای درحال ناپدیدشدن که جزیی از معماری بدون مصالح هستند، و در «انکار دوگانه».
اخلاق گرایی تو به هردو وجه مثبت و منفی از این ها سرچشمه می گیرد. به هرحال، «معماری بدون معماران» به این معناست که اینجا هیچ معمار معاصری وجود ندارد؛ یا اگر هم وجود دارد بسیار دست کم گرفته شده است (مانند باکِما در پاویون هلند تو). اما تو مطمئنا در اینجا پارادایم را تغییر داده ای، و برای برگزارکننده بعدی بیناله، چاره ای وجود ندارد جز اینکه یا نظر تو را ردکند یا این که چالش تو را بپذیرد. نکته مثبت اینجاست که تو بیناله را دوباره زمان بندی، به ژوئن منتقل و دوسال صرف کار برروی آن کرده ای – و این نکته ای است که قابل انکار نیست.
اما از آنجایی که مرگ در ونیز (فرورفتن دائمی شهر در آب و تاریخ قبلی برگزاری در پاییز) [جناس با نام فیلمی که در سال 1971 براساس رمانی با همین نام از توماس مان ساخته شد] تم همیشگی بود، تو توانستی زمان برگزاری را به سمت بهار هل بدهی.
این طوری حتی اینجا در گریتی پالاس در فصل بهار، زمان تولد فرهنگ معماری، بهتر هم خواهد بود. من تغییر اساسی ای را که در پارادایم بیناله ایجاد کرده ای تحسین می کنم، اما به این فکر می کنم که بعضی از بازدیدکنندگان باخود بگویند – «آره، این معماری بدون معماران است، به استثنای یک معمار که تمام نمایش را تشکیل می دهد».
رک: خوب، این نکته کاملا روشنی است، و خالی از حقیقت نیست، اما فکر نمی کنم هیچ کدام از کسانی که نمایش را ببینند لزوما چنین احساسی داشته باشند. بیش از 40 معمار در بخش موندیتالیا [ترکیبی از دو کلمه موندو به معنی جهان و ایتالیا] حضوردارند، که آن ها هم دریاره خودشان حرف نمی زنند.

عکسی از نمایشگاه برنارد رادوفسکی به عنوان معماری بدون معماران
عکسی از نمایشگاه برنارد رادوفسکی به عنوان معماری بدون معماران

پژوهش به مثابه آفرینشی هیجان انگیز

چ ج: پی جویی تاریخ این 15 جزء یا بنیان آیا اشتیاق جدیدی برای پژوهش به عنوان شکلی از ابداع درتو ایجاد کرده است – نوعی حس تولد دوباره؟ حسی که بسیاری از معماران، خصوصا معماران مسیحی مدرنیست قرن پانزدهم و شانزدهم تجربه کرده بودند. درمورد این حس یکی بعد از دیگری گفته اند – «زمانی که به رم باستان رفتم و اجزای کلاسیک زیبای آن را دیدم حس کردم که دوباره متولد شده ام.» درست مثل تمام آن تولدهای دوباره ازطریق مسیح، استعاره رنسانس اشاره به تولد دوباره روحانی بود. تو میدانی که برونلسکی، فیلارته، جورجو واساری، همه از طریق این اجزا تولدی دوباره یافتند. آیا بازگشت به بنیان ها تو را به چنین شوریدگی کشید؟
رک: بدون شک بازآشنایی با معماری من را دوباره درگیر خود کرد اما تولد دوباره نه.
چ ج:اما تو به پژوهش به عنوان چیز مثبت و خلاقی نگاه می کنی، که خود رنسانس است، خود لئوناردو [داوینچی] است، و درگیر است با آموختن. تو 15 [روند تاریخی را درمورد اجزاء مانند 15] مسابقه اسب دوانی کوچک شروع کرده ای، تو می بینی چیزهایی پدیدار می شوند که هرگز درمورد آن ها اطلاعی نداشته ای، و این به طور غیرقابل تصوری هیجان انگیز است. و پروژه پژوهشی معمولا فرآیند خلاقه درنظرگرفته نمی شود.
رک: بله، اما این همیشه – بیشتر حالت خودبه خودی من است تا فلسفه یا عقیده من. من نمی توانم کاری درموردش انجام بدهم؛ این روشی است که ذهن من کار می کند. تنها توضیحی که می توانم درموردش بدهم این است که چیزی است به مثابه روشی به موازات روش انتقادی-پارانوییدی سالوادور دالی – که در آن تحلیل، معادلِ ساختنِ گزینه دیگری است از آنچه دربرابر چشمان ماست.

پایان قسمت اول

مارکا دا بولّو، اسکیس و باقی قضایا

یکی از بهترین روش های کسب درآمد – توجه بفرمایید که داریم درباره درآمد حرف می زنیم و کاری به اخلاق و انسانیت و مرام و معرفت به طور خاص نداریم – این است که شما نیاز جدی یک قشری را پیدا کنی و برای آن نیاز، خدماتی ارائه کنی. مثلا یک بار می روی استادیوم می بینی خلق الله در گرما 8 ساعت زیر اقتاب مانده اند، دارند حنچره خود را هم پاره می کنند. اولین بقالی هم شصتصد متر با اینجا فاصله دارد. خوب دفعه بعدی پشت ماشینت 10 تا بسته آب معدنی بیاوری دوبرابر قیمت هم که بفروشی می خرند مردم. این می شود کسب درآمد.

اما یک موقعی می بینی که نیاز خاصی وجود ندارد. یا اگر هم وجود دارد شما نمیتوانی خدماتی ارائه بدهی که به درد مردم بخورد. مثلا دانشجوها را می بینی که بیکارند و تفریح خاصی هم ندارند. یا باید یک عدد دماغ بزرگ قرمز ابتیاع بفرمایید سرگرمشان کنید که دوزار هم آخر برنامه بیندازند داخل کلاه شما یا باید جنس مرغوب بیاورید به اصطلاح اهل فن تخس بفرمایید بین دوستان. یا اینکه کلا دندان پول درآوردن از دانشجوچماعت را بکنید. این جماعت آه ندارند که با ناله سودا کنند. حالا شما خودِ ساینفیلد باش. فرقی نمی کند. نیاز به تفریح برای این آدم ها اینقدرها هم جدی نیست که بشود پول حسابی از آن درآورد. دقیق ترش این است که کلا هیچ چیز برای این جماعت جدی نیست جز آینده. خیالشان راحت است که زمان حال از این بدتر نمی شود. برای همین فقط چیزهایی که آینده شان را به خطر جدی بیندازد یک تکانی بهشان می دهد.

پس آدم عاقل می رود خودش دست به کار می شود نیاز مبرم تولید می کند. حالا چه جوری؟ عرض می کنم خدمتتان: مثلا در ایتالیا یک چیزی وجود دارد به اسم مارکا دا بولو یا همان تمبر خودمان. اگر فکر کرده اید که با این تمبر نامه پست می کنند سخت در اشتباهید. من که تا حالا ندیده ام از این کاربردها داشته باشد. حالا شما بگویید پس مردم مگر مغز خر خورده اند که بروند تمبر 8 یا 16 یورویی که می شود 32 یا 64 هزار تومان بخرند؟ وقتی یک دولتی مثل دولت ایتالیا وجود داشته باشد که بعد از جنگ جهانی تا حالا 63 تا دولت عوض کرده باشد (63 را به عنوان عدد واقعی گفتم… کاربرد اصلی عدد 63 کلا ازبین رفته انگار) یک راهی پیدا می کند که شما صبح که از خواب بلند می شوید اول بروید دوتا تمیر بخرید بعد بروید سراغ کافه وبریوشت ناشتایی. اینجا شما به هر کارمندی در هر اداره ای بگویید چاو اول می گوید برو دو تا مارکا دا بولو بیاور تا بگویم علیک چاو. حالا این به چه درد آن بنده خدا می خورد کسی نمی داند. فحوای کلامم این است که وقتی زور دست شما باشد و شما یک نیازی ایجاد کنی خلق الله حیوان دست آموز کی باشند که بخواهند مانع پول درآوردن شما بشوند؟!

برگردیم سر دانشجوی معماری آس و پاس خودمان. در تاریخ نانوشته این رشته احتمالا روزی روزگاری یکی از اساتید همانطور که داشته چای میان کلاس ها را نوش جان می کرده به این فکر کرده که سایر اساتید در رشته های دیگر عجب پولی به جیب می زنند از کلاس خصوصی و حل تمرین و فوق برنامه. ما هم یک کسب درآمدی بکنیم بد نیست ها! بعد همین طور که دنبال یک درسی می گشته که به صورت خصوصی تدریس کند کلاس ساعت بعدش هم گذشته و طبعا به هیچ نتیجه ای هم نرسیده. از آن جایی که بسیاری از متقدمین اساتید این رشته فارغ التحصیل همین ایتالیای خراب شده هستند این استاد محترم هم رجوع می کند به تجاربش ومی بیند حالا که از دروس موجود آبی گرم نمی شود خودمان یک نیازی درست می کنیم که مسلمان نشنود کافر نبیند. بعد خودمان راه حلش را خصوصی یاد می دهیم و پول درمی آوریم.

حالا داشته باشید: روز – داخلی – اتاق فکر اساتید متقدم:

جمعی از اساتید متقدم – متقدم که می گویم یعنی متقدم هاااا – جمع شده اند برای اینکه یک آتشی در جان دانشحویان معماری بیندازند که آب جیحون خاموشش نکند.

استاد قدیمی تاریخ معماری: [با چشم هایی که حالا که گشاد شده، شده اندازه  چشم بقیه]یافتم یافتم! به گنبد قابوس یافتم!

 استاد قدیمی برداشت از بناهای تاریخی: چی؟ چیچی یافتی؟ اگه که اسلاید و نقشه باشد مال من اِست.. گفته باشمِ

استاد قدیمی مبانی نظری: نه بابا.. منظوراستاد این است که رهیافتی بر ازهم گسیختن بنیان های بافت میانی دانشجوی معاصر با مطالعه موردی دانشجوی معماری را یافته

استاد متقدم طرح : حالا بگو ببینیم چی یافتی؟

اسکیس! آقا اسکیس!

ادامه دارد…